روستای بلوکان
پنجشنبه به اتفاق باباجون و مامانی و خاله ها و دایی سهیل و خانواده گلشون راهی یکی از روستاهای زیبای استان قزوین به نام روستای بلوکان شدیم. دوست باباجون مارو به روستاشون دعوت کرده بودن. هوا بسیار تمیز و صاف بود. فقط راه رسیدن به اونجا پر از پیچ و خم بود و همین باعث شد. توی راه کمی حالت بد بشه. اما خداروشکر خیلی زود خوب شدی. به اونجا که رسیدیم با استقبال گرم آقای حسینی و خانواده محترمشون به خونه پدری ایشون رفتیم. واقعاً روستای زیبایی بود. چسبیده به کوه های زاگرس با کلی باغ میوه و شالیکاری های برنج. بعد از صرف ناهار راهی باغ های اطراف شدیم و کلی از دیدن مناظر زیبای اونجا لذت بردیم. بعد از ظهر هم به همراه بابا به سمت شالیکاریها رفتیم و به صدای آواز قورباغه ها گوش دادیم. شب اونجا بودیم و صبح هم بعد از صرف صبحانه راهی خونه شدیم. جا داره از مهمون نوازی و صمیمیت خانواده آقای حسینی تشکر کنم، امیدوارم تنشون سلامت و زندگی بروفق مرادشون باشه. مسافرت کوتاه و خوبی بود. خیلی دلم میخواست بزرگتر بودی و می تونستی خودت این طرف و اون طرف بدوی و من هم برات از حیون ها و درخت ها و محیط اونجا تعریف کنم. امیدوارم در آینده اگر عمری باقی بود و قسمت بود باز هم باهمدیگه به چنین مکان هایی بریم. البته این مسافرت بدون سوقات نبود. همون شب که اونجا موندیم. احساس کردم بدنت گرم شده و کمی تب داری که خداروشکر فردای اون روز خوب شدی ولی بعد از برگشت به خونه دوباره تب کردی و من و بابا خیلی نگران شده بودیم. به همین خاطر شما رو به بیمارستان بردیم و بعد از معاینه آقای دکتر گفتند که ویروس گرفتی و باید مراقب بالا رفتن تبت باشیم. در کل سه شب سخت به ما گذشت و خداروشکر امروز که دارم این خاطره رو برات می نویسم دیگه خوب شدی و فقط کمی روی شکم و پشتت گرمه. عزیز دل مامان امیدوارم همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه.
شیرینی های دخترکم
دیگه خیلی خوب و به جا از کلمه نه استفاده میکنه. وقتی کاری رو نمیخواد انجام بده یا چیزی رو نمیخواد، با گفتن نه نه مخالفت خودش رو نشون میده. اگر هم کار اشتباهی انجام بده، انگشت اشارش رو تکون میده و میگه نه نه.
دلم میخواد اون لحظه توی بغلم بگیرمش و محکم فشارش بدم. آخ که چقدر میچسبه. ![]()

بهش میگم جیگر من کیه؟ میگه: من من. میگم خوشگل من کیه؟ میگه من من. فکر میکردم این کلمه رو چون ما بهش یاد دادیم فقط برای همین منظور استفاده میکنه و معنی اون رو نمیدونه. براش شیر خریدم و با نی دادم بهش بخوره. تقریباً همش رو خورده و شروع به بازی با پاکت شیر و نی کرده. بهش میگم آروشا جان ،شما که دیگه نمیخوری بده بقیش رو بدم به بابا بخوره. با اون صدای بامزه بچه گانه میگه من من. اولش فکر کردم اتفاقی از این کلمه استفاده کرده ولی بعدش که دوباره بهش گفتم، گفت نه من من... الهی قربون اون من من گفتنت برم من. ![]()
میره پشت بلندگوهای سینما خونگی، اون صورت کوچولوی بامزه اش رو پشت اون ها قایم میکنه و با من دالی میکنه. آخه من به تو چی بگم. فکر میکنه اگه صورتش رو قایم کنه من دیگه نمیبینمش. اون لحظه است که آدم دلش میخواد بگیره و لهشون کنه. خدا رو به خاطر همه نعمت های داده و نداده اش شکر. خدایا شکرت که ما رو لایق دونستی و چنین لذت و شادیی رو به زندگیمون بخشیدی. ![]()



روستای بلوکان 

